...جواب داد.
-«ما خيلي تشن هايم.، من، اسبم و سگم »
مرد به جايي اشاره كرد و گفت:ميان آن سنگ ها چشمه اي است . هرقدر
كه مي خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد . مرد گفت : هر وقت كه دوست داشتيد، مي توانيد
برگرديد.
مسافر پرسيد:« فقط مي خواهم بدانم نام اينجا چيست؟ »
-« بهشت »
« بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! » ‐
-«آنجا بهشت نيست، دوزخ است »
مسافر حيران ماند:«بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده
نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي شود!»
-«كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي كنند. چون تمام آنهايي
كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي مانند...»
» بخشي از كتاب شيطان و دوشزه پريم« پائولو كوئيلو
:: موضوعات مرتبط:
داستان ,
,
:: بازدید از این مطلب : 392
|
امتیاز مطلب : 39
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13